تبليغاتX
آواز نسیم
 

آنقدر باراني ام

كه چشمانم

از ديدنت كور مانده اند

 

 

آنقدر

دوستت دارم

كه خيال نفرتت

ويرانم مي كند .

 

آواز هاي نسيم در ۳/۵/۸۶

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:37  توسط نسیم  | 

 

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکون بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

 

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیاله شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

 

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خواست

ز شهر زنجره ها

چو دود می لغزید

به روی پنجرها

 

تمام شب آنجا

میان سینه من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خواست

کسی ترا می خواست

دو دست سرد او را

دوباره پس می زد

 

نمام شب آنجا

زشاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ز خود می ماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

 

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه باد ؟

کجاست خانه باد ؟

 

"فروغ فرخزاد "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:11  توسط نسیم  | 

هیچ عشق دیگری هم بستر رویاهایم نیست

می روی...

می رویم...

با هم بر آب های زمان

تنها مسافر سایه های خیالم تویی

از آن منی

بیارام با رویایت درون رویای من...

 

پ.ن: می خواهم آنچه را که دوست می دارم زنده بماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:1  توسط نسیم  | 

نمی دانم دوست داشتن بار سنگینی ست بر دل یا نه؟!

گاهی سبک و گاهی گران...

اما دلی دارم وسیع

بسان صحرا... بسان دریا

از صحرا بودنش که می سوزاند...

و دریا بودنش که می کوباند...

 

امادلی دارم برای دوست داشتن

فقط همین را می دانم...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:57  توسط نسیم  | 

                               

         مدتی سکوت در کلبه آواز هایم

    

     طنین انداز خواهد شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:47  توسط نسیم 

 

آنگاه که آسمان

نگاهت را

از من گرفت

چشمانم

از من گریختند

بسان گریز آهو بچه گان

ازچنگال بی رحم باد

 

و در نهایت شب

دست بر دیوار

نقوش کوچه را

در ذهن حک می کردم

 

تا در منزل آب های روان

جاری بودن خاک را

به دست تو پیوند زنم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:12  توسط نسیم 

  

از فقر بيزارم و آن را محترم نمي شمارم

نه ، فقر را تحسين نمي کنم  ، جهالت است که درخت فقر را سيراب مي کند .

این ذهن هاي خرافي اند که بسطش مي دهند ، هیچ گاه نيازي به تنگدستي مردم نيست .

چونان که هزاران سال گفته اند فقر فضیلت روحی به همراه دارد ٬ مردم فقیر مانده اند .

 .فقر

پ ن: باز هم با نواي "صداي پاي آب" به ياد سهراب سپهري هستيم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:19  توسط نسیم 

 

می خواهم بیدار شوم

تاریک است

چشم به ستاره ها دوخته ام

به جستجوی تو می آیم

دستانم پر از وجود توست

میان آسمان و دریا گم می شویم

از صدف های دریا

برایت تاجی خواهم ساخت

اوج می گیرم

به ستاره ها پیوندت می زنم

و پیدایت می کنم آسمانی من ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 23:12  توسط نسیم 

وداع با سالی که گذشت...

من برای روزهای رفته کف افسوس بهم می زنم و از ناله هایم در،دل کوهی می سازم که نوای غم را در سکوتش منعکس می کند.

باز در خم اولین کوچه چشم به راه ترانه خوانانی هستم که با ساز خوش آهنگ شان دلم را بنوازند.

 

ممنونم از:

خاطرات خوب تبسم  که لبخند جاودانگی را بر ما ارزانی داشت

و قصه های بی کلاغ که راه خانه را به ما نشان می داد

نگاتیوی که در روشنایی سوخت

راویانی که هیچ وقت خسته از روایت نمی شدند

ستاره هایی که آسمان شبانه ها را نورانی می کردند

از این میان رهگذری غریب که برایم تا ابد آشناست

و رنگین کمان آبی،سفید،قرمزکه مرا شرمسار همیشگی خود می کند

دجاوو که این روزها همنفس نوشته هایم بود

حالا تنها یقینی گمشده می ماند و دلنشین نوای ممنوعه .

 

سلام به سالی که از بهارش پیداست، به سپیده صبح که از طلو عش پیداست

پس باور کنیم سالی که گذشت با تمام رنج ها و سختی ها به پایان رسید و در پایان این زمستان باز هم به نکویی ستایشش خواهیم کرد.

و روزی نو، با سپیده ای زیبا بر آسمان زندگی ما طلوع خواهد کرد.

 

هراس دارم ،از ضجه های مادری بی پسر

از بوی خاک و دود و آتش،ازدستانی مشت کرده که بالا می روند ولی نصیبش خاکستری سیاه

می باشد.

امیدواریم که دیگر شاهد سقوط هیچ سیمرغ آهنی در پهنای بیکران آسمان و هیچ انزجاری در گربه

خفته مان نباشیم.

 

بار خدایا!سالی عطا فرما که در آن هیچ فرشته آرزویی خفته نماند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 16:9  توسط نسیم 

 

بچه های زیر پل

بیرون بیایید  ...

دیگر بار شب رفته است ...

شکم تان را به آفتاب سیر کنید .

کمی دیگر او نیز می رود .

 فقر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 11:20  توسط نسیم