تبليغاتX
آواز نسیم
من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم

و به اندازه هر برق نگاهت

به نگاهی نگران...

تو به اندازه تمام تنهایی من

شاد بمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 1:8  توسط نسیم  | 

این جهانی که مدام

مضحکه ی تکرار

تکه تکه شدن دل، چه تماشا داره.!

 

"حسین پناهی" 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:24  توسط نسیم  | 

همیشه از خودم، دنیام، دلم برات می گم و

 حرفامو روونه آسمون تو می کنم، که با سخاوت بهشون گوش میدی.

منم می خوام آدم باشم، آدم

مثل تمام آدمایی که دروغ می گن، همدیگه رو جا می ذارن، ظلم می کنن،...واسمشون آدم

بگذریم...این بی خبری ها را گردن کسی نیندازیم زندگی است دیگر! کاریش هم نمی شود کرد.

یعنی... یعنی می شود کاریش کرد اما... !

 

خدای مهربونم زندگیم رو سپردم به تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:55  توسط نسیم  | 

می بینی در ارتفاع این زندگی به کجا رسیده ام؟!

به خودم می گم: بی خیال توی بی خیال!...

اما هیچ اتفاقی نمی افتد، مثل همین یک سال و دو روز

زل زده ام به نبودن هایت و تو را جستجو می کنم

 

هنوز هم می خواهم که باشی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:35  توسط نسیم  | 

 

آنقدر باراني ام

كه چشمانم

از ديدنت كور مانده اند

 

 

آنقدر

دوستت دارم

كه خيال نفرتت

ويرانم مي كند .

 

آواز هاي نسيم در ۳/۵/۸۶

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:37  توسط نسیم  | 

 

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکون بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

 

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیاله شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

 

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خواست

ز شهر زنجره ها

چو دود می لغزید

به روی پنجرها

 

تمام شب آنجا

میان سینه من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خواست

کسی ترا می خواست

دو دست سرد او را

دوباره پس می زد

 

نمام شب آنجا

زشاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ز خود می ماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

 

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه باد ؟

کجاست خانه باد ؟

 

"فروغ فرخزاد "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:11  توسط نسیم  | 

هیچ عشق دیگری هم بستر رویاهایم نیست

می روی...

می رویم...

با هم بر آب های زمان

تنها مسافر سایه های خیالم تویی

از آن منی

بیارام با رویایت درون رویای من...

 

پ.ن: می خواهم آنچه را که دوست می دارم زنده بماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:1  توسط نسیم  | 

نمی دانم دوست داشتن بار سنگینی ست بر دل یا نه؟!

گاهی سبک و گاهی گران...

اما دلی دارم وسیع

بسان صحرا... بسان دریا

از صحرا بودنش که می سوزاند...

و دریا بودنش که می کوباند...

 

امادلی دارم برای دوست داشتن

فقط همین را می دانم...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:57  توسط نسیم  | 

                               

         مدتی سکوت در کلبه آواز هایم

    

     طنین انداز خواهد شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:47  توسط نسیم 

 

آنگاه که آسمان

نگاهت را

از من گرفت

چشمانم

از من گریختند

بسان گریز آهو بچه گان

ازچنگال بی رحم باد

 

و در نهایت شب

دست بر دیوار

نقوش کوچه را

در ذهن حک می کردم

 

تا در منزل آب های روان

جاری بودن خاک را

به دست تو پیوند زنم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:12  توسط نسیم