به دلم گفته بودم این روزها هوای کسی به سرت نزند..
دلم را به جدالی نابرابر برده بودم
نمی دانستم ناگهان در دریای چشمانش غرق می شود ومن اسیر این موج بی اختیار به این سو وآن سو رانده می شوم.
قرارمان این بود غصه ها را فراموش کنیم و به صداقت و راستی در سفره دلمان میهمان شویم...
سادگی را لقمه گرفتیم اما تو نجویده قورت می دادی..
ـ دل زده ات کرد نه؟!...
"ساده دل بودم که می پنداشتم :
دستان نا اهل تو باید
از جنس من
و عشق
و خدا باشد "
فرهاد
پ ن : سرم تب دار است ... دست رو دلم نذار که خون...