مدتی سکوت در کلبه آواز هایم
طنین انداز خواهد شد .
آنگاه که آسمان
نگاهت را
از من گرفت
چشمانم
از من گریختند
بسان گریز آهو بچه گان
ازچنگال بی رحم باد
و در نهایت شب
دست بر دیوار
نقوش کوچه را
در ذهن حک می کردم
تا در منزل آب های روان
جاری بودن خاک را
به دست تو پیوند زنم...
![]()
از فقر بيزارم و آن را محترم نمي شمارم
نه ، فقر را تحسين نمي کنم ، جهالت است که درخت فقر را سيراب مي کند .
این ذهن هاي خرافي اند که بسطش مي دهند ، هیچ گاه نيازي به تنگدستي مردم نيست .
چونان که هزاران سال گفته اند فقر فضیلت روحی به همراه دارد ٬ مردم فقیر مانده اند .
.![]()
پ ن: باز هم با نواي "صداي پاي آب" به ياد سهراب سپهري هستيم ...